تبليغاتX
خال خالی
یکی بود یکی نبود ...

مليناي كوچيك يه موجود كوچولوي زبر و زرنگ بود .

ملينا ، يه كله ي گنده ي قارچي شكل داشت

 با دو تا چشم درشت آبي رنگ و

يه دهن كوچولوي خوشكل ،

 مثل يه گلبرگ گل سرخ . .

ملينا دستهاي كوچيك و پاهاي پارو شكل داشت

و گوشاش مثل دو تا بال پروانه از دو طرف سرش آويزون بود .

ملينا يه موجود كوچولوي شاد بود

 اما نمي دونست چيه .

ملينا مثل خودش نداشت و توي يه جنگل كوچيك ،

با يه عالمه حيوون و پرنده و حشره زندگي مي كرد .

ملينا فقط يه آرزو  داشت . 

اون دلش مي خواست بدونه چه جور موجوديه ...

براي همين هم تصميم گرفت بره و مثل خودش رو پيدا كنه .

توي جنگل ، ملينا به آقا گربه رسيد

و ازش پرسيد : به نظر تو من گربه ام ؟

آقا گربه گفت : نه معلومه كه تو گربه نيستي .

اما ملينا مي خواست يه گربه باشه .

 براي همين هم به گربه گفت :

خواهش مي كنم به من ياد بده

تا يه گربه ي خوب و درستكار باشم .

گربه خنديد و گفت : تو فعلا بايد سعي كني

كه فقط يه گربه باشي .

و براي گربه بودن بايد چنگالهاي قوي و

دندونهاي تيز داشته باشي .

و بعد دندونهاشو به ملينا نشون داد و

 يه حيوون كوچولو رو شكار كرد و خورد .

ملينا چشماي آبيش رو تنگ كرد

 و گفت : نه . مثل اينكه من گربه نيستم .

ملينا نمي خواست گربه باشه .

ملينا سراغ همه ي حيوونهايي رفت كه اندازه اش بودن ؛

سنجاب و خرگوش و سمور و موش خرمايي .

اما ملينا شبيه هيچ كدوم از اونها نبود .

ملينا كه خسته شده بود .

رفت و رفت و رفت تا رسيد به دريا .

توي آب چشمش افتاد به يه ماهي .

ملينا از ماهي پرسيد : ماهي ! من ماهيم ؟

ماهي از توي آب جواب داد : نمي دونم .

بايد ببينمت . بپر تو آب .

ملينا كه ديگه خسته شده بود . پريد توي آب .

اون مي خواست ماهي اونو از نزديك ببينه

و بهش بگه كه ملينا هم يه ماهي هست يا نه ؟

اما ملينا ماهي نبود .

 اينو ماهي بهش نگفت . خودش فهميد .

آخه اون شنا بلد نبود .

داشت غرق مي شد كه يه مرغ دريايي

 اونو گرفت و از آب آورد بيرون .

پرنده با ديدن ملينا ، بي حوصله گفت :

 اه . بازم يه ملينا .

 اين چندمين باره كه به جاي ماهي

يكي از شما مليناهاي احمق رو مي گيرم .

اون طرف دريا بودين بس نبود ؟

حالا اومدين اين طرف آب ؟

پرنده اينو گفت و ملينا رو انداخت روي شن هاي ساحل

 و پرواز كرد و رفت.

ملينا چشمهاي آبيش رو ماليد و گفت :

چي ؟ پس من يه ملينام ؟ و يه عالمه مثل من وجود داره ؟

ملينا به انتهاي دريا نگاه كرد .

جايي كه آب اصلاً تموم نمي شد ...

ملينا حالا ديگه يه موجود كوچولوي شاد و اميدوار بود .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 22:19  توسط زهرا   | 

 

يكي بود يكي نبود .

گنجشك كوچولويي بود كه خيلي دلش مي خواست

 با فيل قوي و نيرومندي دوست شود .

اما او براي اين كار يك مشكل بزرگ داشت .

و آن هم اين بود كه فيل نه او را مي ديد و نه دلش

 مي خواست كه با گنجشك دوست شود .

 

گنجشك مي دانست كه براي دوست شدن

 با ديگران بايد هديه اي به آنها بدهد ، كه

دلشان آن را بپسندد . اما او نمي دانست

فيل چه چيزي را دوست دارد .

 

گنجشك كِرم خاكي خيلي دوست داشت .

او آواز خواندن ، پرواز كردن و نشستن روي

شاخه را هم دوست داشت .

 

او فكر مي كرد فيل هم اين چيزها را دوست

 دارد .

بنابراين ... او تصميم گرفت كه يك كرم خاكي

براي فيل ببرد  ولي آنقدر ذوق زده بود كه

اشتباهي دم موشي را كه آن دور و برها

 بود گرفت و موش را برد پيش فيل . و گفت :

 «‌سلام جناب فيل »

 

فيل هم به او سلام كرد . بعد گنجشك

موش را گرفت جلوي فيل .

 

 

 

فيل وقتي موش را ديد ، ترسيد

و يك دفعه جلو رفت و گنجشك را به

طرف دورترين جاي جنگل پرتاب كرد ....

ولي گنجشك دست بردار نبود .

او مي خواست حتماً با فيل دوست شود .

 و با خودش گفت :

« مي روم و برايش آواز مي خوانم

 تا خوشحال شود . »‌

و رفت پيش فيل . و شروع كرد به خواندن آواز .

 او ساعتها خواند و فيل كه  خسته شده بود ،

 باز هم  او را به طرف دورترين جاي جنگل ،

پرتاب كرد و گنجشك به درختي برخورد كرد

و  مغزش تكان خورد و عقلش سر جايش آمد

و فهميد كه يك فيل نمي تواند دوست خوبي

 براي او باشد .

 

 

 

راستي شما تا به حال خواسته ايد كه

 با يك فيل دوست شويد ؟!

 

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 21:6  توسط زهرا   |