








يكي بود يكي نبود .
گنجشك كوچولويي بود كه خيلي دلش مي خواست
با فيل قوي و نيرومندي دوست شود .
اما او براي اين كار يك مشكل بزرگ داشت .
و آن هم اين بود كه فيل نه او را مي ديد و نه دلش
مي خواست كه با گنجشك دوست شود .
گنجشك مي دانست كه براي دوست شدن
با ديگران بايد هديه اي به آنها بدهد ، كه
دلشان آن را بپسندد . اما او نمي دانست
فيل چه چيزي را دوست دارد .
گنجشك كِرم خاكي خيلي دوست داشت .
او آواز خواندن ، پرواز كردن و نشستن روي
شاخه را هم دوست داشت .
او فكر مي كرد فيل هم اين چيزها را دوست
دارد .
بنابراين ... او تصميم گرفت كه يك كرم خاكي
براي فيل ببرد ولي آنقدر ذوق زده بود كه
اشتباهي دم موشي را كه آن دور و برها
بود گرفت و موش را برد پيش فيل . و گفت :
«سلام جناب فيل »
فيل هم به او سلام كرد . بعد گنجشك
موش را گرفت جلوي فيل .

فيل وقتي موش را ديد ، ترسيد
و يك دفعه جلو رفت و گنجشك را به
طرف دورترين جاي جنگل پرتاب كرد ....
ولي گنجشك دست بردار نبود .
او مي خواست حتماً با فيل دوست شود .
و با خودش گفت :
« مي روم و برايش آواز مي خوانم
تا خوشحال شود . »
و رفت پيش فيل . و شروع كرد به خواندن آواز .
او ساعتها خواند و فيل كه خسته شده بود ،
باز هم او را به طرف دورترين جاي جنگل ،
پرتاب كرد و گنجشك به درختي برخورد كرد
و مغزش تكان خورد و عقلش سر جايش آمد
و فهميد كه يك فيل نمي تواند دوست خوبي
براي او باشد .

راستي شما تا به حال خواسته ايد كه
با يك فيل دوست شويد ؟!
.